تبليغاتX
تو ضربدر من


















تو ضربدر من

سال نو مبارک

.

.

.

به امید روزای رنگی !

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت2:57 بعد از ظهرتوسط من | |

میدونستم یه روز میری

میدونستم که خودخواهی!

میدونستم دلت دوره

رفیق نیمهء راهی...

دل و حرمت شکستی تو... اینه رسمه وفاداری ؟!

دلم زخمی دنیا بود خیال کردم دوا داری !

از همون اول میدیدم که تو بغض من نبودی ....

تورو با خودم میدیدم ... اما تو یه سایه بودی ..

تو نگات عشقی ندیدم... که بشه به خاطرش مرد

کبر وخودخواهی محضت ...مثله زالو دلمو خورد!

.

.

.

 

 میدونستم...

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت5:59 بعد از ظهرتوسط من | |

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکز پنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کار نداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟
پس رفتند.
در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه...؟
طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای ...،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.
طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره ای زیبا هستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعا به وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!
پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:

این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شما آرزومندیم !

 

پ.ن : بد ضد حالی بود !

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت8:53 بعد از ظهرتوسط من | |

سر از احساسات و افکار خود در نمی اورم. تبدیل به موجود پیچیده ای شده ام، وحشتناک شاید. شاید

هم دیگر ته کشیده باشم. شاید هم دوری تو باشد. هیچ چیز قطعیت ندارد، حتی بودن من.

پ.ن :بازم بحث....

.

.

هنوز نبریدم !

+نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت8:58 بعد از ظهرتوسط من | |

... یه کم منو تحویل بگیر !!!

: امروز حال نداشتم برم بیرون...

....من دلم یه جوریه.احساس تنهایی می کنم !

:تو هیچ  وقت تنها نیستی ...

...نمیدونم!

:یه کم بشین ماهواره کانالارو بالا پائین کن ...

...همین کارو می کنم !!!

: خوب خودت و مشغو ل کن دیگه ....

.... خودم میدونم!!!!

: من چی کار  از دستم بر میاد برات بکنم؟

.... پیوست به اولی ....یه کم منو تحویل بگیر!!!

: عطف به اولی امروز حال نداشتم برم بیرون !!!!!!!

 

پ.ن: !!!! ...

+نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت10:31 بعد از ظهرتوسط من | |