تبليغاتX
تو ضربدر من


















تو ضربدر من

.

.

.

. دیگه دل با کسی نیست !

+نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت6:52 بعد از ظهرتوسط من | |

چه تنگنای سختی است. یک انسان یا باید بماند یا برود...!

و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است،

و دریغ که راه سومی هم نیست!

.

.

.

من کجام ؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت8:56 بعد از ظهرتوسط من | |

چرا تو جلوه ساز این بهار من نمیشوی؟

چه بوده آن گناه من که یار من نمیشوی ؟

.

.

.

بهار من گذشته شاید... !

.

.

 

+نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت0:34 قبل از ظهرتوسط من | |

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می‌رود و می‌گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می‌رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می‌شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می‌توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید

+نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت11:44 بعد از ظهرتوسط من | |

تا حالا به هیچ کس دروغ نگفتم ........ جز خودم

+نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت5:44 بعد از ظهرتوسط من | |