تبليغاتX
تو ضربدر من


















تو ضربدر من

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
.خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی

. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت
. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد....

.

.

.

پ . ن : از وبلاگ یک دوست

 

+نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت9:13 بعد از ظهرتوسط من | |

 

"گفت و گويى با خدا"

I dreamed I had an interview with god

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

 God asked

خدا گفت:

 So you would like to interview me

پس مي خواهي با من گفتگو کني!

 I said ,If you have the time

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

God smiled

خدا لبخند زد.

My time is eternity

وقت من ابدي است.

 What questions do you have in mind for me

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

 What surprises you most about human kind

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

 God answered

خدا پاسخ داد:

 That they get bored with child hood

اين که آن ها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند.

 They rush to grow up and then

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد

 long to be children again

حسرت دوران کودکي را مي خورند.

 That they lose their health to make money

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند

 and then

و بعد

 lose their money to restore their health

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

 That by thinking anxiously about the future

اينکه با نگراني نسبت به آينده

 They forget the present

زمان حال را فراموش مي کنند.

 such that they live in nether the present

آن چنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند

 And not the future

نه در آينده.

 That they live as if they will never die

اين که چنان زندگي مي کنند که گويي، نخواهند مرد

 and die as if they had never lived

و آن چنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

 God's hand took mine and

خداوند دست هاي مرا در دست گرفت

 we were silent for a while

و مدتي هر دو ساکت مانديم،

 And then I asked

بعد پرسيدم:

 As the creator of people

به عنوان خالق انسان ها

 What are some of life lessons you want them to learn

مي خواهيد آن ها چه درس هايي از زندگي را ياد بگيرند؟

 God replied with a smile

خداوند با لبخند پاسخ داد:

 To learn they can not make any one love them

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد،

 but they can do is let themselves be loved

اما مي توان محبوب ديگران شد.

 To learn that it is not good to compare themselves to others

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.

 To learn that a rich person is not one who has the most

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيش تري دارد،

 but is one who needs the least

بلکه کسي است که نياز کم تري دارد.

 To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

 and it takes many years to heal them

ولي سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

 To learn to forgive by practicing for giveness

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

 T o learn that there are persons who love them dearly

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را عميقا دوست دارند،

 But simly do not know how to express or show their feelings

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

 To learn that two people can look at the same thing

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

 and see it differently

اما آن را متفاوت ببينند.

 To learn that it is not always enough that they be forgiven by others

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آن ها را ببخشند،

 The must forgive themselves

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

 And to learn that I am here

و ياد بگيرند که من اين جا هستم.

ALWAYS

هميشه!!!

+نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت10:50 قبل از ظهرتوسط من | |

 

یکی از عظیم ترین اسرار عشق و محبت این است که بیاموزید:


 

چگونه آرمان ها و اندیشه های ناهماهنگ را از ذهن خود بزدائید و همواره آرزوهایی کنید که صادقانه

 می خواهید نه آن چرا که فکر می کنید شاید بتوان بدست آورید .

 

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت10:40 قبل از ظهرتوسط من | |